تبليغاتX
دنیای سایه ها

دنیای سایه ها

تنها هنگامی معجزه زندگی رخ می دهد که بگذاریم نا منتظره رخ دهد.

ماه رمضان روز هاي رمضان مي گذرند و من به اين فكر مي كنم كه آيا اينقدر تا به حال ماه رمضان سپري كرديم ولي آيا واقعا معني اصلي اين ماه رو فهميديم؟

 هر كسي براي دليلي روزه مي گيرد و هر كسي يك هدفي دارد .ولي احساس مي كنم هيچ كس عميقا به فلسفه اين ماه فكر نمي كند من هم خودم جزو اين دسته هستم ماه رمضان نرسيده دعوت براي مهمانيها شروع مي شود همه اونقدر درگير اين مهمانيها و مراسم پذيرايي و صرف هزينه هاي گزاف هستند كه نيت اصلي اين ماه را فراموش مي كنند مثلا ما ميخواهيم به قول بزرگترها احوال فقيران و گرسنگان را درك كنيم از صبح تا عصر روزه ميگيريم و عصر يك ميهماني به پا مي كنيم كه همه جور غذا،دسر،سالاد،شيريني و ... توي سفره ها خود نمايي مي كنند يعني حالا ما حال اونها رو درك كرديم؟!

احساس مي كنم ما ازاين ماه هم براي چشم و هم چشمي و پز دادن و از اين جور چيز ها استفاده مي كنيم .

چرا ماها اينقدر خود خواهيم؟چرا از هر چيزي به نفع خودمان مي خواهيم استفاده كنيم؟

من خودم هم اينجوريم اين اصلا يك نوع عادت شده نمي خواهم شعار بدهم چون خودم هم از اونهايي هستم كه به مامان ميگم فلان چيز كم شد زيادش كن. ولي اشتباهه ديگه،

جديدا هم تو رمضان ين رستورانهاي گران قيمت مد شدند كه تو اين طور مكانها هم كه ديگه اسراف قيامت ميكند.

 ولي واقعا بياييد يكم به اين جور چيزها فكر كنيم و سعي كنيم لا اقل اگر فلسفه بعضي چيز ها را درك نمي كنيم اداي آن را در نياوريم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 15:4  توسط سايه  | 

 

What is love

 

Love means a great interest in dictionaries but in my opinion love is very complex topic and has different meanings

Love is laughing and also crying

Love is sharing and also loneliness

Love is lightness and also darkness

Love is happiness and also tribulation

Love is heat and also cold

Love is interest and also hate

Finally I think love is good and also bad

 

 

 

 

 

اين يك تكليفي بود كه يكي از استادها(خانم چهره) براي درس نگارش خواسته بود. تو كلاس اين درس هر جلسه بايد يه مقاله يا انشايي بنويسيم كه موضوع يكي از  جلسه ها هم اين بود كه من براي اولين بار يه نوشته خيلي كوتاهي نوشتم ولي خودم خواندم خوشم آمد يكي از دوستهام كه خيلي ادعاي عاشق بودنش مي شود وقتي اين رو خواند گفت من فكر مي كردم عشق فقط يك رو دارد ولي تو راست ميگي.واقعيت اونطور نيست كه ما هميشه تو خيالاتمان فكر مي كنيم عشق هم هميشه شيرين نيست ولي اي كاش هميشه شيرين بود.من هم جواب دادم اگه هميشه شيرين بود كه عشق نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 12:36  توسط سايه  | 

براي ماندگارترين خاطره زندگيم

 

خوابيدي بدون لالايي و قصه

 

بگير آسوده بخواب بي درد و غصه

 

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

 

توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني

 

ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه

 

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

 

ديگه بيدار نميشي با نگروني

 

يا با ترديد كه بري يا كه بموني

 

رفتي و آدمكها رو جا گذاشتي

 

قانون جنگلو زير پا گذاشتي

 

اينجا قهرند سينه ها با مهربوني

 

تو توي جنگل نمي تونستي بموني

 

دلتو بردي با خود به جاي ديگه

 

اونجا كه خدا برات لالايي ميگه

 

مي دونم مي بينمت يه روز دوباره

 

توي دنيايي كه آدمك نداره

 

 

امروز روز تولدت است تولد ماندگارترين خاطره زندگيم .آخرين تولدي كه با هم بوديم را هنوز فراموش نكرده ام هر لحظه اش را به ياد دارم .كادويي كه برايت خريده بودم بدون استفاده با بسته بندي اش توي كمد خاطراتت مانده است . برادرم تو رفتي و الان به جز چند قطره اشك چيزي نمي توانم هديه ات كنم ولي در دلم برايت شمعي روشن خواهم كرد.

 

(البته این مطلب برای دیروز هست یعنی تاریخ ۱۲ مرداد که به دلیل مشکلی که در بلاگفا وجود داشت امروز ثبت شد.)

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 13:4  توسط سايه  | 

امتحانها رو به خوبي سپري كردم و خوشبختانه نمره هايم هم همه شان خوب شدند و بهتره بگم كه معدلم بالاي 17 شد بعد از امتحانها انتخاب واحد كردم براي ترم تابستان و بعد با مامان دو تايي رفتيم تهران براي ديدن اولدوز و بقيه. البته واقعيتش قصد من از تهران رفتن فقط ديدن اولدوز نبود خيلي وقت بود احساس مي كردم مي خواهم چند روزي از تبريز دور باشم و به هيچ چيز مربوط به تبريز فكر نكنم نميدانم چرا ولي فكر مي كنم حالتي بود كه واسه خيلي ها پيش مي آيد به عبارت ديگر يكجوري تمدد اعصاب  كه نتيجه هم داد و بهم خيلي خوش گذشت روزهاي خوبي آنجا گذراندم و از اينكه تنها نبودم و مامان هم پيشم بود خيلي خوشحال بودم چون حضور مامان هميشه برايم آرامش بخش بوده و هست  و البته از اينكه توانسته بودم مامان را راضي كنم و باعث بشوم يك تفريح كوچك و يك استراحت بكند احساس غرور مي كردم.حدود يك هفته تهران بوديم و بعد از برگشتن هم كلاسهاي ترم تابستان شروع شد يعني اگر تو اين مدت وقت نشد بنويسم دليلش اين بود و لازمه بگم كه در مورد كارم هم تصميماتي كه گرفته بودم عملي شد و از هفته آينده شروع به كار مي كنم ولي جزئيات مربوط بهش رو تو اولين روز شروع به كارم مي نويسم .وافعا خيلي خداي مهرباني داريم هميشه وقتي آدم فكر مي كند به بن بست رسيده است و ديگر راه چاره اي باقي نمانده است خداوند يك راهي را پيش پايش مي گذارد و از آن بن بست نجاتش ميدهد و اين يعني اينكه هميشه توكلمان به خدا باشد و زود نا اميد نشويم هميشه يك راه امتحان نشده ای است كه منتظر ماست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 18:32  توسط سايه  | 

 

روز مادر يا روز زن. شايد يكي از درسترين و بهترين رسمهاي مرسوم ايراني.

 

هر چي فكر مي كنم راجع به مادر توصيفي ارائه كنم  فقط مي توانم بگم مادر معني واقعي عشق است به نظر من علاقه و عشق واقعي فقط عشق و علاقه به مادر است من كه به شخصه بعد از عشق خدا عشقي بالاتر از آن را نمي شناسم مادر معناي واقعي زندگي هست. من زندگي بدون مادرم را هيچ مي دانم وخانه اي بدون مادررا خانه بي روح و بي معني . روز مادر شايد فقط يك روز در سال است ولي به نظر من همه روزهاي سال يك نوعي بايد روز مادر باشد تا ماها ذره اي از زحماتش را بتوانيم جبران كنيم.

 

 

مادرم خيلي دوستت دارم روز مادر را تبريك مي گويم و اميدوارم كه سالهاي سال با سلامتي و سعادت زندگي كني و سايه مهر و محبتت را هيچ وقت از ما دريغ نكني.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 14:6  توسط سايه  | 

                                

چند روزي است فقط به اين فكر مي كنم كه چطور مي توانم مستقل باشم من براي خودم درس مي خوانم و مي خواهم خودم هم هزينه اش را تهيه كنم ولي چطور؟ آدم تا در موقعيت يك مشكلي قرار نمي گيره نمي تونه دقيق شرايط رو درك كنه .واقعا استقلال داشتن چقدر سخته بايد فكر همه چي رو كرد آدم احساس مي كنه يه عالمه خرج داره و بايد تصميم بگيره كدوم ها واجبند و از اولويت ها شروع كنه.وقتي از دور به قضيه نگاه مي كنه همه چي خيلي راحته  ولي وقتي از نزديك باهاش درگير ميشه ميبينه اوه كجاي كاره. نميدونم ولي احساس ميكنم يه جاي كار من ايراد داره مني كه از قبل كنكور به فكر كار بودم تا بتونم مستقل درسم رو بخونم به كلاسهاي آموزشي مورد علاقه ام برم الان چرا بايد تو خونه باشم چرا بايد تو فكر اين باشم كه ترم مهر رو مرخصي بگيرم يا اصلا به فكر انصراف باشم مني كه اون همه براي كنكور خونده بودم و رتبه 14 تبريز بودم. حيف نيست؟

چرا بايد هميشه تا آدم احساس مي كنه در شرايط ايده آل خودش قرار داره يه اتفاقي بيفته كه همه چي رو بريزه به هم؟ شايد واقعا قسمت نبوده من با خيال  راحت درس بخونم نميدونم ولي اينو خوب مي دونم كه اگه كسي تو سن و سال من ميخواد مستقل باشه هنوز خيلي طول ميكشه تا بقيه لااقل باور كنند كه طرف جديه . آدم وقتي يه هدفي براي خودش داره ميخواد ديگه هر جوري هم شده به اون برسه منم الان واقعا جديم كه مستقل درس بخونم و براي رسيدن به اين هدفم تلاشم رو مي كنم شايد الان بهتر مي تونم شرايط بچه هايي كه از شركت رفتند رو درك كنم واقعا يه كار درست و حسابي پيدا كردن به اين آسوني ها نيست ولي خوب هيچ چيزي آسون نيست شايد اگه با زحمت بتونم به هدفم برسم قدرش رو هم بيشتر بدونم. البته بيكار هم ننشستم يه صحبت هايي كرديم با بعضي ها تا ببينيم چي پيش مي ياد  چون فعلا فقط در حد صخبت هست اطلاعات زيادي نميخواهم بدم .  انشالله موفق خواهم شد و به هدفم خواهم رسيد (به اميد خدا).

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:48  توسط سايه  | 

چند وقتيه اصلا ديگه سراغ اين وبلاگ رو نمي گيرم ولش كرده بودم به امان خدا آخرين مطلبم رو عيد گذاشتم سه ماه پيش تو اين مدت اونقدر سرم مشغول بود كه وقت نشد. از اول ارديبهشت كه شروع كرده بودم به كار تو شركت داداش هم درس هم كار ديگه فرصتي براي اينجور چيزها نمونده بود ولي باز امروز خونه هستم و سر كامپيوتر .فكر مي كنم از اين به بعد حسابي بتونم بنويسم چون ديروز اتفاقهاي غير منتظره اي افتاد كه باعث شد من الان خونه باشم به خاطر بعضي مشكلات شركت داداش تصميم گرفت شش نفر از نيروها رو كم كنه يعني از هر واحد يه نفر و مطمئنا تو واحد ما هم اين يك نفر من بودم و داداش نمي تونست بين من و بقيه تمييز قائل بشه من هم شخصا اين رو قبول نمي كردم به همين خاطر ديروز از شركت خداحافظي كردم ولي ديروز يك روز به ياد ماندني برام بود كه منو وادار كرد امروز باز بيام سراغ اين وبلاگ. حال و هواي شركت اصلا خوب نبود اكثرا همه گريه مي كردند ديدن اشك هاي بچه ها اشك منم در آورده بود در حالي كه من خيلي راحت قضيه رو قبول كرده بودم ولي باز م گريه مي كردم ولي نه به خاطر اينكه چرا منم رفتني بودم به خاطر جدايي از اون جمع به خاطر ناراحتي بچه ها. خوب مي تونستم دركشون كنم اصلا براشون راحت نبود اون همه مدت اونجا كار كرده بودند و جدايي خيلي سخت بود خلاصه كه به هر نحوي هم كه بود بچه ها اين كار رو به خاطر شركت كردند تا شركت نجات پيدا كنه و واقعا چاره ديگه اي نبود اونقدر تو فكر بچه ها بودم كه خودم رو فراموش كردم ولي واقعا منم تو اين دو ماه بدجوري عادت كرده بودم و خيلي دلم براشون تنگ ميشه البته به بقيه زود زود سر مي زنم ولي خيلي دلتنگ  اونهايي كه رفتند خواهم شد اميدوارم هميشه موفق باشند و بتونند به آرزو هاشون برسند .

امروز روز عجيبيه برام احساس عجيبي دارم هنوز زياد به خودم نيومدم چون هر چقدر مي خوام بشينم پاي درسهام نمي تونم فكرم هنوز با مسائل ديروز درگيره .ديروز يكي از بچه ها تو شركت بهم مي گفت تو كه غمي نداري مطمئنا يه روز باز برمي گردي يا حتي اگه اينجا نياي يه جاي درست و حسابي معرفي ميشي ولي براي ماها خيلي سخته بتونيم يه جايي كار پيدا كنيم نمي دونم شايد هم درست مي گفت ولي به نظر من به اين آسوني ها هم نيست در هر صورت  از اين بابت كه هيچ وقت خواهر مهندس بودنم رو به رخم نكشيدند و منو يكي از خودشون دونستند خيلي خوشحالم. تو اين مدت كوتاه تونستم دوست هاي خوب حتي خواهر هاي خوبي براي خودم پيدا كنم كه اين رو هم مديون داداش عزيزم هستم كه چنين موقعيتي رو برام فراهم كرده بود ولي واقعيتش امروز متوجه شدم كه  اين دو ماه چه تاثيرات  خوبي روي من گذاشته مثلا ديگه نميتونم زياد بخوابم يا الكي وقت تلف كنم دوست دارم از زمان خوب استفاده كنم فكر هاي زيادي دارم كه به اميد خدا به مرور زمان ميخوام عمليشون كنم و اين متن رو با يه جمله از گابريل گارسيا ماركز تموم مي كنم:

 

" به چيزي كه گذشت غم مخور و به آنچه پس از آمد لبخند بزن."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:2  توسط سايه  | 

اين سال هم تموم شد خيلي سريع تا چشم بهم زديم اين سال هم گذشت وقتي به كارهايي كه تو اين سال انجام دادم فكر مي كنم مي بينم خيلي عقبم خيلي كارها موند كه مي خواستم بكنم ولي فرصت نشد آخر هر سال هميشه اين احساس رو دارم ولي از يه جهاتي هم بد نيست ها لا اقل واسه سال بعد چند تا انگيزه باز مي مونه ونمي دونم واقعيتش دلم ميگيره وقتي مي بينم چفدر زود داريم ما هم به جمع بزرگتر ها مي پيونديم از بهترين مرحله سني كم كم داريم دور ميشيم و من هميشه ميخواستم اين دوران زيباي جواني  رو با جان و دل تجربه كنم كه بعدا حسرت اين دوران رو نخورم ولي باز خيلي چيزها هست كه تا حالا نتونستم در موردشون اقدام كنم چون گاها شرايط براي آدم تصميم مي گيرند نه خود آدم .

قطار زندگي خيلي سريع داره حركت مي كنه بعضا نميتونم خودم رو با سرعتش وفق بدم و عقب مي مونم و اين باعث ميشه كه كاشكي ها شروع به رشد كنه و درون آدم رو بخوره .

ولي با اين حال اين سال هم مثل بقيه سالها خوبيهايي هم به همراه داشت كه بهتره اونها رو هم فراموش نكنم .

براي خودم و همه خانواده و فاميل و دوستان و در كل براي همه سالي خوب توام با سلامتي و سعادت رو آرزو مي كنم اميدوارم همه مون به آرزو هامون برسيم.

 

بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنگي

بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو

بوي ياس جا نماز ترمه مادربزرگ

با اينها زمستونو سر مي كنم

با اينها خستگيمو در مي كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 19:11  توسط سايه  | 

 

بعضي وقت ها پيش مي ياد احساس مي كني خيلي تنهايي . وقتي ميبيني همه تو رو به خاطر يه چيزي مي خوان نه به خاطر خودت .آخه الان دنياي ما يه جوري شده كه اين چيزها خيلي عاديه . مثلا معرفت يه گرون ارزش نداره محبت شده يه شوخي بچه گانه. همه  تو زندگيشون اونقدر درگيرند كه هيچ كي از ديگري خبري نداره همه براي خودشون يه دنيا ساختند يه دنياي مادي و ماشيني و غرق اون دنيا شدن .انگار براشون موندنيه اونم يه روزي از بين مي ره .

براي يكي فداكاري مي كني مي بيني طرف اصلا درك نكرد كه تو براش يه كاري كردي حالا بعدا هم گاها طلبكار مي شن .مي دونين ديگه چرا؟چون اصلا به اين چيز ها ارزش نمي دن كه بخوان درك كنن.

نه دنياي جالبيه….

هر چقدر داريم پيشرفت ميكنيم اونقدر از همديگه داريم دور ميشيم اونقدر ارزش هاي معنويمون داره كمتر ميشه انگار چه خبره.  به عبارتي جو گير ميشيم آخه براي چي؟چه ارزشي داره؟ميخوايين كجا رو فتح كنين؟فكر مي كنين از دماغ كدوم فيل افتادين؟

جالبيش اينجاست كه اين وسط اونها خيلي راحتن دارن زندگيشونو مي كنند با بي خيالي تمامو كمال.ولي اونهايي كه تو اين دنيا هنوز به خيلي چيزها پايبندن اونهايي كه قدر نونو نمك رو ميدونن اونهايي كه صداقت سرشون ميشه اونها بيشتر از همه عذاب مي كشند.

يعني به عبارتي دارن خوبي ميكنن ولي باز از همه بيشتر خودشون عذاب ميكشن.

حالا ميبينين چه دنياي جالبيه…

 

انگار من خيلي دلم پره قاطي كردم هر چي تو فكرم مياد دارم تايپ مي كنم وقتي خودم خوندم چيزي حاليم نشد ولي حالا به هر حال اينجا هم يه جورهايي يه دفتر خاطراته براي من دوست دارم راحت باشم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 12:54  توسط سايه  | 

 

بالاخره نتايج كنكور كاداني به كارشناسي مشخص شد پنجشنبه گذشته يعني 13 بهمن نتايج رو دادند و وقتي فهميدم انتخاب اول قبول شدم خيلي خوشحال شدم چون اصلا درس خوندن يه عالم ديگه ايه. به نظر من آدم بايد اصلا هميشه در حال ياد گرفتن باشه اونم وقتي تو زمينه اي باشه كه بهش علاقه داري چه بهتر .از طرفي من يك موقعيت خوب شغلي رو هم به خاطر ادمه تحصيل كنسل كرده بودم و اگه قبول نمي شدم خيلي دلسرد مي شدم. ديروز و امروز هم ثبت نام رو تموم كردم و الان راحتم كه ديگه مردم زود زود بهم نمي گن فوق ديپلمي ديگه از اين به بعد ليسانس.

به اميد موفقيت همه مون تو زندگي.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 20:55  توسط سايه  |